Latest Entries »

آغازی نو

شب‌نامه میخک را از این پس می‌توانید در آدرس جدید  میخک (http://mikhak.info) ببینید.

این آدرس از این پس به روز نخواهد شد.

جنبشِ مردم ایران وارد مرحله ی تازه‌ای شده است. بیست و پنجم بهمن ماه، الهام گرفته از انقلاب‌های منطقه، نقطه عطفی در مبارزه دو سال گذشته‌ی ما بوده است. پیشتر غایت کنش سیاسی رخنه در شکاف های موجود در حاکمیت و گرفتن سهمی در ساختار آن بود، سیاستی که گفتار اصلاحات دنبال می کرد. اما اکنون در یک سوی خط مردم ایستاده‌اند و در سوی دیگر حاکمیت و همه نیروها و نخبگانش به رغم تفاوت‌های درونیشان. این دوقطبی شدن محصول ناگزیر حضور شجاعانه مردم و رسوا کردن دروغ‌های حاکمیت در باره مرگ جنبش بود.

این مرحله جدید اما نیازمند عمیق‌تر کردن مطالبات و تغییر راهبرد های جنبش است. مطالبات و راهبردهایی که همه ستمدیدگان جامعه بتوانند حول آن بسیج شوند. دیگر روشن شده است که سیاست مردمی نه صرفا عرصه جدل ایدئولوژیک بلکه نیازمند سازماندهی واقعی و فیزیکی نیروهای مردم است.

از فاجعه اقتصادی که با حذف سوبسیدها در انتظار مردم است گرفته تا تصفیه کامل در سطح نخبگان حکومت، و حتی حصر و حبس موسوی و کروبی، همه می‌دانیم که امسال سالی خطیر و سرنوشت ساز برای مردم است.باید دانست که زمانِ سیاست ممکن است از دست برود زیرا سیاست تنها از خلال حقانیت در عرصه نمادین باقی نمی‌ماند و برخلاف خیال‌پردازی‌ها، تاریخ همیشه همراه مردم مظلوم نبوده و نیست. سیاست تشخیص بزنگاه های تاریخی و فرصت‌های به وجود آمده است. سیاست، عرصه برساختنِ نیروهای اجتماعی مادی و واقعی برای عمل درجامعه است.

تاریخ همواره نشان داده است که اگر این فرصت‌ها از دست بروند، نیروهای مادی جامعه تحلیل رفته و به انفعال و سرخوردگیک شیده می‌شوند. انفعالی که راه را برای انسجام نیروهای ارتجاعی باز می کند وسرانجامش چیزی جز چشم دوختن مردم منفعل به قدرت‌های غیرمردمی وبیگانه برای رفع و رجوع معضلات جامعه نخواهد بود.

حاکمیت موجود که در تکمیل پیروزی کودتای خود در حال غصب تمام وجوه جامعه اعم از اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی است، با هدف ایجاد همین سر‌خوردگی است که تلاش می‌کند که قوای جامعه را از طریق ایجاد تنش بین مردم و مردم تحلیل برد. مرحله جدیدِ آغاز شده از بیست و پنجم بهمن فرصت تاریخی ما نه فقط برای مقاومت در برابر تهاجم بیشتر حاکمیت که جهش مبارزه با هدف پیروزی قطعی مردم است. سالهاست به دلیل خاطره جمعی از پیامدهای انقلاب یا به دلیل نوعی عافیت‌طلبی، مفهوم انقلاب را به هیولایی بدل کرده اند. اما انقلاب‌های منطقه هنوز مقابل چشمان ما در حال گسترده شدن است. حمایت از این تحولات همزمان با چشم‌پوشی از ماهیت انقلابی آنان حمایتی محافظه کارانه و فریبکارانه است. در صدای بلند مردم منطقه بیش از هر چیز بازگشت مفهوم انقلاب شنیده می‌شود. زمان نهراسیدن از پیروزی مردم فرا رسیده است.

شب‌نامه میخک، ضمن تاکید بر نقد بی‌وقفه از درون خود جنبش مکانی برای فکر کردن به بسط و تعمیق راهبرد های عملی آن خواهد بود.


حمله اخیر نیروهای دولت عراق به اردوگاه سازمان مجاهدین خلق، اشرف، که به کشته شدن بیش از سی نفر و مجروح شدن صدها نفر انجامید جنایتی غیر قابل بخشش است. مجاهدین ساکن اشرف در شرایطی مورد حمله قرار گرفتند که سال‌ها است خلع سلاح شده‌اند. تعلل آشکار دولت آمریکا در جلوگیری از این کشتار، که به سادگی برایش امکانپذیر بود، این دولت را نیز در قبال فاجعه مسئول می‌کند و باید درباره بی‌عملی خود، پیش و پس از وقوع حادثه، پاسخگو باشد.

مسئولان دولتی و نظامی جمهوری اسلامی از همان ابتدا شادی خود را در قبال این کشتار پنهان نکردند و مراتب قدردانی خود از دولت عراق را به‌ خاطر ارتکاب این جنایت اعلام کردند. جز این، شواهد دیگر هم نشان از آمریت حکومت ایران در این کشتار دارد.

ضمن محکوم کردن این کشتار لازم است یادآور شویم که سوای عاملان و آمران و ناظرانی که در قبال کشتار اخیر مسئولند و باید محکوم شمرده شوند، متأسفانه آنچه همواره به‌عنوان رهبری و روابط غیر دموکراتیک درون سازمان مجاهدین خلق از آن نام برده می‌شود نیز در حادثه اخیر نقشی غیر قابل چشم‌پوشی دارد.

اصرار سران سازمان بر نگاهداری بدنه چند هزار نفری کادر خود در عراق حتی پس از آن که خلع سلاح شده بودند عامل اصلی امکانپذیر شدن این فاجعه بوده است. مجاهدین پس از اشغال عراق و خلع سلاح‌شان توسط آمریکاییان، عملاً تبدیل به نیرویی در محاصره دولت عراق درآمدند: دولتی که به دلیل روابط پیشین سازمان با رژیم صدام به‌شدت با آن سر دشمنی دارد و در طول این سال‌ها از هر فرصتی برای ضربه زدن به اعضای آن استفاده کرده است.

با وجود این و با همه مخاطراتی که متوجه اعضای سازمان بود، رهبری آن به طمع جلب حمایت آمریکا و متقاعد کردن نیروهای مؤثر در سیاست خارجی این کشور به اینکه سرمایه‌گذاری خود بر اپوزیسیون حکومت ایران را بر این سازمان متمرکز کنند، اعضا را در عراق نگاه داشتند، زیرا نگهداری اعضا در عراق آن‌ها را به‌عنوان تنها نیروی منسجم برانداز با حکومت ایران حفظ می‌کرد – البته نیروی براندازی که در شرایط جدید بدون خواست و حمایت قاطع آمریکا امکانی برای عمل نداشت.

شکست سیاست رهبران سازمان برای جلب حمایت آمریکا در کشتار اخیر به نحوی تراژیک نمایان است؛ شکستی که بهای آن با جان اعضای بی‌دفاع پرداخته شد. آمریکا که به‌زعم و خیال خام رهبران مجاهدین قرار بود بر این سازمان سرمایه‌‌گذاری کند، و آن را در مقام تنها نیروی قابل اعتنای اپوزیسیون بشناسد حتی حاضر نشد ابتدایی‌ترین گام‌ها را برای حفظ جان اعضایش بردارد.

جا دارد که فاجعه اخیر و به‌همان اندازه شکست سیاست جلب حمایت آمریکا نیروهای درون سازمان را برانگیزد که خود به نقد درونی و اصلاح دموکراتیک سازمان بپردازند. سازمان مجاهدین خلق سوای مرکزیتش، شامل نیروهایی هم هست که اگرچه گرفتار دور باطلی انحرافی و توجیه‌ناپذیر هستند، عمر خود را وقف هدف رهایی ملی کرده‌اند. این نیروها اگر سازماندهی خود را به‌نحوی دموکراتیک اصلاح کنند می‌توانند خدماتی درخور به آرمان آزادی ایران بکنند. در غیر این صورت وضعیت فرقه‌وار فعلی و دوری رهبری خطاکار خدایگونه از پاسخگویی در قبال خطاهای مرگبارش می‌تواند فجایع بیش‌تری را در پی داشته باشد، و مسلماً بازتولید وحفظ استبداد در درون سازمان به شکلی که می‌بینیم، کمکی به آزادی ایران هم نخواهد کرد.

سایر نیروهای سیاسی نیز باید متوجه باشند که ضرورت حمایتی ولو لفظی از قربانیان این جنایت، تعارف و تبصره‌بردار نیست. دست‌های آلوده رهبران این سازمان نمی‌بایست گلوی ما را هنگام حق‌گویی بفشارد. سکوتِ امروز، تداوم سکوت منحوس دیرپای جامعه‌ای پاره پاره است که برای دستیابی به پیش‌پاافتاده‌ترین خواسته‌های خود پشت دیوارهای بلند فرقه‌ای و قبیله‌ای مانده است.

ما ضمن تسلیت به بازماندگان فاجعه از همه طرف‌های مؤثر می‌خواهیم زمینه را برای خروج ایمن اعضای سازمان مجاهدین از عراق فراهم کنند و اعضای سازمان را هم دعوت می‌کنیم که با تأمل در ریشه‌های فاجعه اخیر به اصلاح و ارتقای دموکراتیک روابط درون گروهی خود بپردازند.

«میخک»

می‌توان ویژگی‌های اقتصادی دولت دهم را اینگونه خلاصه کرد

‫- اتکای بیش از پیش دولت به درآمدهای نفتی

‫- رکود تولید داخلی‬

‫- پرداخت وام‌ها و تسهیلات کم بهره و سهل‌گیرانه به بخش های روستایی و حاشیه شهرها‬

‫- واردات بی رویه کالاهای مصرفی از چین‬

‫- گسترش نقش انحصاری سپاه در اقتصاد‬

‫- ثابت نگه داشتن دستوری نرخ ارز‬

‫- حذف یارانه حامل‌های انرژی‬ ‬ ‬

سوال این است که چنین سیستمی چگونه به بقای خود ادامه داده و می‌دهد؟ چگونه رضایتمندی‬ شهروندان را جلب می‌کند؟ و نهایتا نقاط ضعف و بحران خیز آن کجاست؟‬

با یک مدل ساده می‌توان این سیستم را تحلیل کرد:‬

دولت کمک‌های مالی دست و دلبازانه‌ای را به بخش روستایی و حاشیه شهری ارائه می‌دهد. این‬ کمک‌ها در قالب و‌‌ا‌‌م‌های روستایی کم بهره، بیمه سهل‌گیرانه زمین‌های کشاورزی، وام‌های بازسازی‬ خانه‌های روستایی، سود سهام عدالت، یارانه نقدی وارائه می‌شود. این کمک‌ها به خودی خود‬ سطحی از رضایت‌مندی را برای این بخش از جامعه ایجاد می‌کند و در عین حال آنها را بیش از‬ پیش به اعانه‌های دولتی وابسته می‌سازد. اما منبع این حاتم بخشی‌ها چیست؟ به گفته‬ کارشناسان در ۶ سال دولت احمدی نژاد به اندازه ۴ برابر تاریخ ریال اسکناس چاپ شده است. ‫بنابرین پول‌های پرداختی در قالب تسهیلات، عمدتاً بی‌پشتوانه است. در شرایط اقتصادی عادی‬ چنین سیاستی از یک طرف باعث تورم نجومی می‌شد) چرا که حجم پول در گردش نسبت به حجم‬ کالاهای در گردش افزایش می‌یافت (و از طرف دیگر باعث کاهش شدید ارزش پول ملی در برابر‬ ارزهای خارجی می‌شد. اما در ایران چنین اتفاقی نیفتاده است. دولت از یک سو با واردات بی‬ ‫رویه کالاهای ارزان از چین و دیگر کشورها حجم کالای در گردش را افزایش می‌دهد و اثرات‬ تورمی را خنثی می‌کند. از طرف دیگر با ثابت نگاه داشتن دستوری قیمت ارز، ارزش ظاهری پول‬ ملی را حفظ می‌کند. نتیجه چنین سیاستی بی‌صرفه شدن تولید داخلی و سود سرشار‬ واردکنندگان کالاهای مصرفی است. به عبارتی سیاست احمدی‌نژادی سرمایه‌داری سوداگر و‬ دلال را به ضرر سرمایه‌داری صنعتی تقویت می‌کند. با توجه به قدرت اقتصادی سپاه در دولت‬ احمدی‌نژاد و در دست داشتن امکانات انحصاری و فراقانونی این نهاد برای تجارت (از جمله‬ اسکله‌های متعدد در بنادر خلیج فارس) به نظر می‌رسد که این نهاد نظامی در دولت نهم و دهم‬ در قامت یک سرمایه‌دار عظیم و انحصاری سوادگر، در برابر بخش سنتی سرمایه‌دار دلال،‬ ظاهر شده است .‬ ‬

بدین ترتیب سوخت و ساز اقتصادی تحت لوای دولت دهم را می‌توان این‌گونه تصویر کرد: دولت‬ با فروش نفت به دلارهای نفتی دسترسی پیدا می‌کند. این دلارها در اختیار سپاه و نهادهای‬ وابسته به آن قرار می‌گیرد و صرف واردات کالاهای ارزان از چین می‌شود. از طرف دیگر دولت‬ دست به انتشار ریال می‌زند و آن را با دست و دل‌بازی در اختیار بدنه جامعه قرار می‌دهد.‬ ‫دریافت کنندگان ریال آ‌ن‌را به سپاه می‌پردارند و در عوض کالاهای وارداتی را دریافت و مصرف‬ می‌کنند. در این میان از یک طرف دلارهای نفتی سپاه به ریال تبدیل می‌شود و از طرف دیگر با‬ پایین نگه داشتن مصنوعی قیمت دلار، واردات به صرفه باقی می‌ماند و عملاً به صنایع چینی،‬ یارانه نفتی پرداخت می‌شود و بازار فروش آنها تضمین می‌شود.‬

تبعات بلند مدت چنین ساختاری واضح است: نابودی تولید ملی در اثر واردات و در نتیجه افزایش‬ روز افزون بیکاری، صرف شدن دلارهای نفی برای کالاهای مصرفی، و وابسته شدن بیش از‬پیش اقتصاد به تولید و صدور نفت و گاز. این ساختار چرخه معیوبی را ایجاد می‌کند که در آن‬ هر روز به تعداد بیکاران و نیازمندان بالفعل کمک‌های نقدی دولت اضافه می‌شود، در نتیجه دولت‬به پخش بیشتر پول به شکل‌های مختلف در میان این قشر اقدام می‌کند، برای خنثی‌سازی تورم‬ کالای بیشتری وارد می‌کند، در نتیجه سرمایه‌داری انحصاری سوداگر (عمدتاً سپاه) تقویت می‌‫شود و بخش بیشتری از درآمد نفتی صرف واردات (به جای سرمایه‌گذاری زیربنایی) می‌شود و‬ این خود تولید داخلی را بی‌رونق‌تر و بی‌صرفه‌تر می‌کند و بیکاری افزایش می‌یابد و….‬

چنین چرخه معیوبی نمی‌تواند برای مدت طولانی پایدار بماند. صرف شدن بخش قابل توجهی از‬ دلارهای نفتی برای واردات، سرمایه لازم برای حفظ و گسترش تولید نفت و گاز را به شدت‬ محدود می‌کند. بنابراین در بلند مدت درآمد نفتی رو به کاهش خواهد گذاشت. محدودیت‌های مالی‬ بین‌المللی در اثر تحریم‌ها نیز به این روند دامن می‌زند. از هم اکنون آثار چنین سیاستی خود‬ را نشان داده و دولت را وادار به حذف یارانه‌های حامل‌های انرژی به امید صادارات بیشتر از یک‬ طرف و پیش فروش نفت و انتشار اوراق مشارکت خارجی برای سرمایه‌گذاری در نفت و گاز از‬ طرف دیگر کرده است. این سیاست حذف یارانه به نوبه خود اثرات تورمی شدیدی خواهد داشت‬ که احتمالاً با واردات بیشتر خنثی خواهد شد و به چرخه معیوب بالا دامن خواهد زد. اما شاید‬ مهم‌ترین عامل ناپایداری چنین سیستمی اثرات روانی چنین سیاستی باشد. وابستگی قشر مهمی‬ از جامعه به اعانات دولتی درکوتاه مدت میزانی از رضایت‌مندی را ایجاد خواهد کرد اما سطح‬ انتظارات و میزان مصرف را به طرز کاذبی بالا خواهد برد و در این صورت به مجرد کاهش‬ اعانات دولتی(که به خاطر محدودیت‌های دلاری دولت دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد) نارضایتی‬ اجتماعی شدیدی را ایجاد خواهد کرد که مهار آن حتی برای حکومت‌های سرکوبگر هم به راحتی‬ ممکن نیست.‬

 

با اعلام خبر ملاقات موسوي و رهنورد با فرزندان‌شان، اگرچه تا حدي از نگراني درباره سلامت ايشان كاسته شد، اما اين امر نگراني از وضع مهدي كروبي همسر و فرزندش را افزايش مي‌دهد. صرف نظر از تفاوت‌هاي موجود ميان رهبران جنبش سبز و به ياد داشتن سياست حاكميت در اختلاف افكني در جنبش از جمله با برخورد متفاوت در مورد اين دو، بايد به ياد داشته باشيم كهمهدي كروبي به دليل افشاي جنايت كهريزك و نيز مخاطب قرار دادن شخص علي خامنه‌اي مورد غضب حاكميت بوده و همواره برخوردهاي بسيار شديدتري با او صورت گرفته است.
ضرب و شتم چندباره كروبي در تظاهرات به وحشيانه ترين وجه، برخورد وحشیانه با پسر او بعد از دستگيري و شناسايي و چنبره زدن اوباش حكومتي بر در خانه‌اش پيش از دستگيري همه و همه نشان از حساب خاصي دارد كه در برخورد با او باز كرده‌اند. از نظر حاكميت كودتا، كروبي آبروي نظام را برده است و علاوه بر ريختن آبروي اين بي‌آبروي، هم او و هم همسرش گناه مخاطب قرار دادن سلطان را هم مرتكب شده اند. به علاوه علي كروبي كه هم اكنون زنداني است پس از به در آمدن از شوك واقعه‌اي كه در بيست و دو بهمن سال گذشته برايش رخ داد به ديدار مقامات مختلف نظام رفت و ماجرا را شرح داد: در واقع موقعيتي كه با شكنجه او قرار بود به «تاديب» پدرش بيانجامد را تبديل به فرصتي براي افشاگري دوباره كرد. همه اين‌ها بار ديگر نشان مي‌دهد كه ممكن است حكومت رفتاري تحقيرآميز يا شكنجه‌آور را براي علي كروبي و پدر و مادرش تدارك ديده باشند. اين تدارك مي‌تواند براي مجبور كردن كروبي به انكار ماجراي تجاوز در بازداشتگاهها و ساختگي خواندن آن‌ها باشد. همچنين تحت فشار قرار دادن كروبي و خانواده‌اش مي‌تواند به اين قصد انجام شود كه او و خانواده‌اش را در موقعيتي قرار دهند كه با استفاده از آن بتوانند به تفرقه اندازي در جنبش دست بزنند: جمعيتي كه بار ديگر در بيست و پنج بهمن رخ نمود، از نظر حكومت بايد شقه‌شقه شوند و رودرروي هم قرار گيرند تا بتوان آن‌ها را پراكند. حال كه حكومت به هر قصدي اجازه داده كه خبر سلامت موسوي و رهنورد تا سه‌شنبه گذشته، به بيرون راه يابد، بابد فشارها از هر طريق ممكن براي خبر يافتن از كروبي و دو عضو ديگر خانواده‌اش افزايش يابد. حكومت بايد بداند كه تهديد سلامتي پيرمردي هفتاد و چند ساله و خانواده‌اش عمل زبونانه‌اي است كه پيش از هر چيز ورشكستگي بيش از پيش آن را نشان مي‌دهد. اين جلوههاي پي در پي از پوشالي بودن نظام كينه‌جوي جمهوري اسلامي عاقبت در حاشيه‌ترين افراد را هم نسبت به ضعف آن مطمئن خواهد كرد.

1- از همان ابتدای تظاهرات مردمی دولت کودتا کودکان و نوجوانان را در سرکوب تظاهرات به کار می‌گرفت. در دور جدید، حضور این«نیروها» بیش‌تر به چشم می‌آید. به کار گیری نوجوانان به‌عنوان نیروی نظامی و انتظامی علاوه بر غیر انسانی بودن و زشتی‌اش، و علاوه بر این که نشان از درماندگی این غریق در تشبث به هر حشیشی دارد، متأسفانه نشان از انحطاط اخلاقی در بخشی از جامعه دارد که اجازه می‌دهند کودکان‌شان به طمع امتیازهایی در سربازی یا کنکور زیر دست اوباش حکومت قرار بگیرند و چماق به دستشان بدهند و به دستوری بر سر مردمان آزادی‌خواه بکوبند.

استفاده از افراد زیر سن قانونی در قالب نیروی نظامی در جمهوری اسلامی البته به سال‌های جنگ برمی‌گردد، اما اگر در آن سال‌ها این امر در پوشش «دفاع ملی» صورت می‌گرفت و دهان‌ معترضان را به همین بهانه می‌بستند، امروز کودکان و نوجوانان را آشکارا علیه ملت خود به‌کار می‌گیرند. سوء استفاده کنونی از کودکان، مشخصاً ناقض تعهدات بین‌المللی اخیر حکومت است. دولت ایران در اقدامی مزورانه در مهرماه سال جاری رسماً به پروتکل اختیاری کنوانسیون حقوق کودک پیوست؛ پروتکلی که از جمله استفاده از افراد زیر ۱۸ سال را در گروه‌های نظامی و شبه نظامی ممنوع می‌کند.

با توجه با اینکه بخش قابل توجهی از اپوزیسیون ایرانی در خارج را شخصیت‌های حقوقی برجسته‌ای چون شیرین عبادی، کریم لاهیجی، و اخیراً اردشیر امیرارجمند تشکیل می‌دهند، جا دارد با استناد به گزارش‌های مردمی، نوشته‌های خود مزدوران رژیم درباره این نوجوانان و کودکان، و تصاویری که در دست است علیه این شیوه زشت در مراجع بین‌المللی طرح شکایت شود.

2- طرح شکایت علیه حکومت بی‌آبرو به استناد نقض تعهدات بین‌المللی‌اش یک چیز است، وظیفه ما در داخل چیز دیگر. باید با خانواده‌هایی که از سر انفعال یا طمع حقیرانه فرزندان‌شان را به دست جنایت‌کاران می‌سپارند گفت که با این کار آن‌ها را به بلای یک عمر تنش روحی حاصل از دیدن یا شرکت در ضرب و شتم مردم بی‌گناه مبتلا می‌کنند.

سوای تبلیغ علیه به‌کارگیری کودکان در سرکوب و تنبه دادن خانواده‌ها، کار مهم‌تر این است که کسانی که این کودکان را به کار می‌گیرند را شناسایی کنیم. فرماندهانی که بچه‌ها را به زدن و شکستن فرمان می‌دهند باید افشا شوند و نه تنها افشا شوند بلکه باید به حساب آن‌ها رسید. این فرماندهان را باید شناخت و در روزهای تجمع و یا خارج از تجمع چنان درسی به آن‌ها داد که برای همان کودکان سرمشق عملی رفتن به چنین راهی شوند. اگر نه خانواده و نه مدرسه به فرزندان این مملکت یاد نمی‌دهند که اوباشی و قداره کشی شیوه شرافتمندانه زندگی نیست، ما باید چنان درسی به فرماندهان سرکوب دهیم که این بچه‌ها بیاموزند زندگی رذیلانه خوش عاقبت نخواهد بود.

3- مزدوران و عوامل سرکوب از هر قسم را باید شناخت و سرجایشان نشاند. گاردهای موتورسواری که برای سرکوب روزی حدود دویست و پنجاه هزار تومان می‌گیرند یا کسانی که از حاشیه‌های شهر یا از ادارات دولتی با دست‌مزدهایی در همین حد یا بیش‌تر در سرکوب شرکت می‌کنند باید بدانند که بیش از آن که به دست می‌آورند از ايشان تلف خواهد شد. نباید بگذاریم پول خون آزادی‌خواهان از گلوی اینان به آسانی فرورود. کسانی که از کارمندان عادی یا حراست ادارات دولتی در سرکوب شرکت می‌کنند باید از بی محابا تاختن به مردم بی پناه بهراسند. آنان را نباید وا نهاد که همیشه پای آمدن به میدان سرکوب را داشته باشند.

4- در روزهای اخیر و برای روحیه دادن به جماعت متوهمی که سیل بیست و پنج بهمن چرت نهم دی‌شان را پاره کرد، رده‌ای از «خواص» اوباش به هرزه‌نویسی درباره خشونت‌شان روی آورده‌اند. اینان که فداییان سلطنت علی خامنه‌ای هستند و افتخارشان مراتب کاسه‌لیسی و چاکری‌شان است، با لحنی شهوانی در توصیف صحنه‌های سرکوب و خون‌ریزی و معاشقه با آلات سرکوب می‌نویسند تا همپالکی‌های خود را به شرکت هرچه بیش‌تر در این فعالیت تعفن‌بار ترغیب کنند. نوشته‌های این فداییان ولایت علی خامنه‌ای آینه تمام نمای اخلاقیات او و پیروانش است. حال که این سفله‌گان چنین فاش و برهنه به میان میدان آمده‌اند و زشتی‌های‌شان را می‌نمایند بگذار تا مردم هم ببینند: بر ماست که گزیده‌هایی از نوشته‌های‌شان با توصیف اینکه هر کدام را در چه موضعی نازل کرده‌اند فراهم کنیم و تکثیر کنیم. بگذارید همه مردمی که به اینترنت و نوشته‌های این اوباش دست‌رسی ندارند بدانند که در لانه‌های استبداد چه درندگانی می‌پرورند.

5- مزدور از هر قسم که باشد، سرکوبگر از هر دسته که باشد، مستوجب عقوبت است. کسانی که می‌خواهند حکومت وحشت برقرار کنند بیش از هر کس مستحق ترسند. همه اینان را نه تنها باید شناسایی و رسوا کرد بلکه باید با وحشتی از همان قسم که برای مردم می‌آورند تا بن استخوان آشنا کرد. وظیفه انقلابیون این است که وحشت آفرینان را سر جایشان بنشانند. مقابله با آن‌ها نه تنها مشروع که واجب است. از میدان به در کردن کسی که با انواع تجهیزات به جنگ مردم بی‌دفاع می‌آید وظیفه هر کسی است که نمی‌خواهد این اوباش در جنگ کثیف‌شان علیه خلق شریف پیروز شوند. اگر این مزدوران ما را می‌زنند و مزد می‌خواهند بگذار مزدشان را به تمامی بدهیم: مزد مزدور ترس است.

 

اصلاح طلبی خود آزاری است

دست‌های رهبرت از آرمان‌های ما پاک‌تر است؟

آخر بازی؟

بیست و یک ماه گذشت. کابوسی که در بیداری دیدیم و نیمه شبی هنوز پایان نیافته که نام سیاه احمدی‌نژاد را خواندند. رای‌هایمان را دزدیدند. بیست و یک ماه گذشت. دو روزی که عاصی و سرگردان به خیابان آمدیم. روزی که پر شمار به خیابان آمدیم و فریادمان در گلو گره خورد. سهراب را کشتند. هفت تیر، جام جم، توپخانه… نماز جمعه و فرمان روشن سرکوب. بیست ماه و سه هفته گذشت. آیا شورش شهر،‌‌ همان فردای سخنرانی، زود‌تر از مبارک و بن علی مژده نمی‌داد که نوبت سید علی است؟ ندا گلوله خورد، ندا بر زمین افتاد، ندا مُرد. روز‌ها را می‌شود همین طور مرور کرد، هفته به هفته، ماه به ماه؛ می‌توان حالا حالا‌ها درباره آنچه رفت حرف زد، اما چه می‌شود گفت؟ آن تنهای عزیز حال زیر خاکند. آنجان‌های پاک را گرفته‌اند. آن نفس‌های گرم دیگر بر نمی‌آیند. حتی رهبرانمان را به زندان انداختند و ما با واقع بینی ستودنی، با این مساله کنار آمدیم. چه کرده‌ایم؟ چه می‌کنیم؟

روز‌ها را می‌شود همین طور مرور کرد. یک طرف حضورهای خیابانی ما است که آنان را به زحمت انداخته، طرف دیگر حضور خیابانی، خانگی، دانشگاهی، تلویزیونی، اداره‌ای… حضور همه جایی آنان است که نه فقط ما را به زحمت می‌اندازد، که ما را از دانشگاه اخراج می‌کند، به زندان می‌اندازد، از زندگی می‌اندازد، مملکتمان را غارت می‌کند، به دارمان می‌کشد، ما را می‌کُشد. او را نمی‌کشیم، که مرگ بد است، زنده باد مخالف من، پاینده باد جلاد من!

بر چه کسی می‌شود خرده گرفت؟ همه. چه کسی مسبب این وضع است؟ هیچ کس. چگونه می‌شود از این زندان بزرگ گریخت؟ چه طور می‌شود کاری کرد که فردا سرگذشت ما سرود بی‌اعتقاد سربازان نباشد و او را به نفرین دوزخ احاله ندهیم؟ چرا هنوز به نتیجه‌ای ملموس دست نیافته‌ایم؟ از میان همه دلایل، یکی هم این است که اراده‌مان در چیره شدن بر دشمن سست است، از پیروزی می‌هراسیم، ملاحظات خیالی خود را به آنچه بیرون از ذهنمان در جریان است برتری می‌دهیم. اگر می‌خواهیم از این گره‌گاه بگذریم، باید از خود نیز بگذریم. از خودگذشتگی تنها خطر باتوم و بازداشت را به جان خریدن نیست. این هم هست که جسورانه به انتقاد از خود بنشینیم و از آنچه بوده‌ایم فرا رویم. اتحاد ما تنها از خلال نقد بی‌پروای یکدیگر ممکن است، بدون آنکه ایراد‌هایمان را به رخ هم بکشیم، بی‌آنکه به درکی مشترک از کاستی‌های هر کداممان برسیم، هر اتحادی صوری و تو خالی است. مد روز این است که به عقاید مخالف احترام بگذاریم و هر کداممان نظر خود را داشته باشیم؛ اما مساله انقلاب در حال تکوین ما، نه عقاید گوناگون و محترم، که حقایق یگانه‌اند.

چرا هشتم مارس این چنین بی‌رمق بود؟ هم شورای هماهنگی راه سبز امید برایش بیانیه داد، هم عده‌ای از فعالان زن، هم جزو ۳شنبه‌های اعتراض کذایی بود. هم برگزار کننده سنتی آن یعنی جنبش زنان، هم بلند‌ترین و گسترده‌ترین صدای مخالفان یعنی شورای هماهنگی و هم بدنه جنبش یعنی دست اندرکاران طرح ۳شنبه‌ها، خواهان برگزاری تجمعات اعتراضی بودند اما دیدیم چه شد. اگر به راستی توان سازماندهی این همه همین قدر است بهتر است به خانه برگردیم و بیش از این خودمان را خسته نکنیم. اما اگر باورمان این است که توان ما مردم بیش از این‌ها است و این حضور کم رنگ دلایلی جز ناتوانی مطلق ما دارد، باید تعارف را کنار گذاشته و علت این شکست را بیابیم.

جنبش زنان، شورای هماهنگی و حامیان طرح ۳شنبه‌ها آنچه می‌توانستند را انجام دادند. اگر چه برخی از فعالان حقوق زنان منفعلانه در آستانه این روز سکوت کردند و برخی دیگر بر جدا بودن خط زن از خط سیاست (با این توجیه که این خود سیاستی زنانه است) پرداختند، اما بسیاری از آنان نیز مردم را به خیابان‌ها خواندند و از پیوند اهداف جنبش زنان با خواست‌های جنبش سبز گفتند، آنان حتی به طور ویژه به زندانی بودن همسران رهبران جنبش سبز نیز اعتراض کردند. نمی‌شود از جنبشی که فعالانش با پرونده‌های باز و تهدیدهای مکرر دست به گریبانند انتظار داشت که بیش از این کاری کنند و هزینه‌ای گزاف را به خود تحمیل نمایند. شورای هماهنگی نیز با تاکید بر اهمیت روز زن مردم را به خیابان‌ها خواند. ادبیات این بیانیه متفاوت از دیدگاه آن سنت سیاسی بود که این شورا از آن برآمده است، اصولا توجه به مساله زن در این جبهه سیاسی امر فرخنده‌ای است و با توجه به سابقه آن در منشور پیشنهادی و مبارزه انتخاباتی دو رهبر اینک زندانی، می‌توان نسبت به صداقت اینان درباره اهمیت به مساله زنان خوشبین بود. لایه میانی جنبش نیز که بر برگزاری اعتراض مصر بود، کجای کار می‌لنگید؟

جنبش زنان اگر چه چند روز مانده به ۸ مارس به حامیان حضور خیابانی پیوست اما در تمام این مدت، حتی پیش از انتخابات نه همدلانه، که با تردید و سوظن به جنبش سبز نگریسته است. این جنبش از بخت سیاست غافل است، از سیاسی بودن می‌گریزد. حتی پیش از انتخابات آنجا که می‌خواست انتخابی کند، با «مطالبه محوری» و جزئی نگری شدیدی گفت که به هر کاندیدایی که مطالبات زنان را برآورد رای می‌دهد. فردای انتخابات که همه‌مان را به هیچ گرفتند، روشن شد که این ستیز با آرمان‌های بزرگ و تحلیل کلان، این اصرار بر خواسته‌های محدود و چسبیدن به چند دغدغه موردی تا چه اندازه اشتباه بوده است. اما بیش از جنبش زنان باید شورای هماهنگی را به چالش کشید. شورایی که در اقدامی نامشخص ابتدا ۸مارس را از ۳شنبه‌های اعتراض مستثنی کرد، پس از آن بیانیه‌ای منتشر ساخت که از روی سایت‌ها حذف شد و بعد دوباره این بیانیه در سایت‌های وابسته، یا هم جهت، درج شد. روشن است که چنین عملکرد ابهام آلودی اعتماد فعالان زن را جلب نمی‌کند، خصوصا وقتی که فمینیست‌ها تجربه نادیده گرفته شدن زنان، بنا به مصالح عالیتر را نیز دارند. سوای این عملکرد عجیب، شورای هماهنگی و نیروهای مشابه آن باید بدانند که پیوند با یک جنبش اجتماعی به این سادگی‌ها نیست. نمی‌شود که انتظار داشت با انتشار چند بیانیه و بزرگداشت یک مناسبت، همکاری یک جنبش اجتماعی، جبهه سیاسی یا اقشاری از مردم جلب شود. خصوصا که خیلی از نیروهای سیاسی و اجتماعی پیشروی ایران دل خوشی از سابقه سنت سیاسی خط امامی و اصلاح طلبی ندارند. بدنه جنبش نیز باید توجه کند که نمی‌تواند از هر روز و گفتار سیاسی که بخواهد بنا به غریزه خود استفاده ابزاری کند. اگر دیروز شعار «نه غزه و نه لبنان» دادیم، امروز نمی‌توانیم از تونس و مصر الهام بگیریم. اگر چپ را پایان یافته دانستیم و به هر چه سایه‌ای سرخ داشت ناسزا گفتیم، نمی‌توانیم «سر اومد زمستون» را زمزمه کنیم. اگر هر کجا فمینیست‌ها کلیشه‌های جنسیتی را به نقد کشیدند بر آن‌ها تاختیم و مسخره‌شان کردیم، دیگر نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم که آنان در روز زن، موقعیتی که می‌خواهیم اعتراضی مشترک را سازمان دهیم، برای به خیابان آمدن پیش قدم شوند.

چندی است که این سو و آن سو می‌شنویم باید به فکر آغاز اعتصاب و جلب حمایت کارگران بود. چه شورای هماهنگی، چه لایه‌های میانی جنبش، باید متوجه باشند که روند فعلی‌‌ همان قدر که توانست از فرصت ۸مارس استفاده کند و از توان اعتراضی فعالان زن بهره جوید، در جلب حمایت طبقه کارگر و سازماندهی اعتصابات آنان به نفع خود نیز موفق خواهد بود. کسانی که کارگران را توده‌های ناآگاهی تصور می‌کنند که با یک شعار جذب این یا آن جریان سیاسی خواهند شد راه به جایی نخواهند برد. آنان که دو دهه به اسم آزادی عدالت را مغفول گذاشتند، آن‌ها که سندیکای واحد را زیر سرکوب تنها گذاشتند، کسانی که با حذف یارانه‌ها همراهی کردند و اشکال را تنها در شیوه اجرای آن دیدند و از روز نخست در فرو کردن هژمونی طبقه متوسط به دهان جنبش کوشیدند، در ادعای همراهی با کارگران صادق نیستند و کارگران نیز این رادر می‌یابند و از زیر لوای چنین نیروی سیاسی یا جنبشی رفتن سر باز می‌زنند. یک جنبش انقلابی، سیاست مردمی، باید در شعارهای خود صادق باشد. به حقیقت وفادار باشد و به جای بیانیه‌های مقطعی، فرصت طلبی ابزاری نسبت به دیگران و اعلام حمایت‌های صوری، باید پای حرف دیگر نیروهای مترقی بنشیند و پیوندهای واقعی و ارگانیک با آنان برقرار کند. وقت تنگ است و ما در عین قوت ضعیفیم. سرشکسته و شرمسار ترانه‌های بی‌هنگام خویش نگذریم.

دریافت نسخه چاپی میخک شماره 10

mikhak10

 

در این شماره:

فتیشت را زمین بگذار

فرصت را برای نافرمانی مدنی از دست ندهیم

14 اسفند 1389

امروز ما در شرایط بسیار دشواری به سر می‌بریم: از یك‌سو حركتی را از نو آغاز كرده‌ایم كه به قول موسوی دامنه‌اش از ”رای من کجاست؟“ به”الشعب یرید اسقاط النظام“ رسیده است؛ از طرف دیگر رهبران‌مان را ربوده‌اند و حاشا می‌كنند و نمی‌دانیم این چهار تن را در چه شرایطی گذاشته‌اند، ولی نتوانسته‌ایم حركت موثری در دفاع از آن‌ها بكنیم. از یك طرف فضا پر از خواست امتداد دادن «اعتراض»ها است، و از طرف دیگر واضح است كه صرف «نشان دادن اعتراض» با راهپیمایی و كتك خوردن و دستگیر شدن، هر شكوهی هم كه راهپیمایی‌مان داشته باشد، صرفاً یك پیروزی اخلاقی و نمادین خواهد بود. و امروز به‌خوبی روشن است كه در راهی كه پیش گرفته‌ایم چاره‌ای جز پیروزی نداریم. زیرا پیروز نشدن، عین شكست خوردن است و به معنی از دست دادن ارزش‌های معنوی و مادی‌ای كه برای‌شان خون دادیم. اما اراده‌ای كه پیروزی را می‌خواهد باید اسبابش را مهیا كند. باید حركت‌هایمان را از اعتراض بدن‌های بی‌پناهی كه خود را به خشونت بی‌حد سركوب‌گران عرضه می‌كنند فراتر بریم. چنان كه پیش از این هم در همین صفحات گفتیم باید به دستگاه سركوب ضربه بزنیم و آن را از هم بپاشیم: كتك خوردن مداوم هیچ كس را به پیروزی نرسانده است.

ضربه زدن به حاكمیت سركوب‌گر از سوی شهروندان بی‌سلاح اما زمانی ممكن است كه آن‌ها در حركتی جمعی سركوب‌گران را «خلع سلاح» كنند. خلع سلاح نه تنها در معنی لغوی‌اش كه در معنای بی‌قدرت كردن سركوب، و این خلع سلاح زمانی رخ می‌دهد كه شهروندان بی‌سلاح قدرت‌های خرد خود را كه قدرت بزرگ حاكم را ساخته است از او پس بگیرند؛ یعنی دست به نافرمانی مدنی بزنند. و پس گرفتن قدرت‌مان یعنی پس گرفتن نیروی كارمان كه چرخ‌ها را می‌چرخاند و پس گرفتن پول‌هایی كه خزانه‌ها را پر می‌كند.

این راهها اگرچه در راس جنبش، قبلاً موسوی و اكنون مشاورش امیر ارجمند مورد تاكید قرار گرفته است، اما به نظر می‌رسد كه ما هنوز برای در پیش گرفتن این راهها مصمم نشده‌ایم. هنوز خارج از تظاهرات، برای همان دژخیمان بی‌رحم كه تن‌هامان را پاره پاره می‌كنند، شهروندانی فرمان‌بردار هستیم: سر كار می‌رویم، مالیات و قبض‌هامان را مرتب می‌پردازیم و به انواع و اقسام تحقیرهایی كه روا می‌دارند تن می‌دهیم. به همین سان، اگرچه مدام درپی شیوه های گسترده‌تر كردن جنبش هستیم و به درستی این را راهی به پیروزی می‌بینیم، اما صداهای دیگری كه به اعتراض بلند می‌شوند را نمی‌شنویم و فرصت را برای پیوند زدن خود با آن‌ها غنیمت نمی‌دانیم.

در همین روزهای تظاهرات در تهران و شیراز و شهرهای دیگر، كارگران لرستانی پیش روی احمدی‌نژاد پلاكارد «ما كارگران پارسیلون گرسنه ایم» بالا بردند؛ كارگران پالایشگاه تبریز اعتصاب كردند و كارگران كارخانه كیان تایر در چند كیلومتری تهران شعار «مرگ بر دروغگو» و «ای مردم به داد ما برسید ما هم ایرانی هستیم» سر دادند. جز شنیدن و بازگو كردن این خبرها، جنبش ما كار دیگری نكرد. اگر پذیرفته باشیم، یا حتی به این اندیشیده باشیم كه «اعتصاب، رمز پیروزی» است، چرا نباید به اعتصاب كارگران تبریز و تهران اعتنا كنیم؟ چرا نباید از كارگرانی كه فریادشان از بی‌عدالتی بلند است حمایت كنیم؟ چرا نباید به آن‌ها بپیوندیم؟ چرا فقط از امام حسین تا آزادی؟ آیا این تنها راهی است كه در ذهن ما به آزادی می‌رسد؟

جنبش بدون در پیش گرفتن راههای جدید زیر باتوم سركوب استخوان خواهد شكست. رهبران در دست جلاد خواهند ماند و روزهایی بدتر از قبل بازخواهیم گشت. تنها راه بیرون رفتن از این وضع، آزمودن شیوه‌های جدید است. باید به اعتصاب و نافرمانی مدنی به جد بیاندیشیم؛ باید نافرمانی مدنی را عمل و تبلیغ كنیم: قبض‌های گاز و آب و برق را نپردازیم و دیگران را به نپرداختن‌شان ترغیب كنیم؛ به اعتصابات كارگری كمك كنیم و از همین امروز برای اعتصاب عمومی تبلیغ كنیم. زمانی كه بتوانیم اعتصابی سرتاسری را سازمان دهیم، زمانی كه بتوانیم با نافرمانی مدنی دست دولت را از پول‌هایی كه می‌خواهد از ما بگیرد خالی بگذاریم، آن وقت شكاف‌های بدنه دستگاه سركوب را با چشم غیر مسلح هم خواهیم دید و آن وقت است كه می‌توانیم روزی به خیابان برویم و فردایش لاشه استبداد را در بیابان دفن كنیم. فرصت را از دست ندهیم.

 

گفته بودیم اگر تقلب شود، قیامت می‌شود. تقلب شد، قیامت کردیم اما قیامت نشد. گفته بودیم اگر موسوی و کروبی دستگیر شوند ایران قیامت می‌شود، دستگیر شدند، این بار قیامت هم نکردیم. این بود آن روز موعود، ۱۰ اسفند؟ بله، خواب را از چشمانشان گرفته‌ایم، نشان داده‌ایم که هر روز بخواهیم می‌توانیم به خیابان‌ها بیاییم (و نه لزوما اینکه تسخیرش کنیم) و آنان را وابداریم با تمام قشون به مقابله‌مان بیایند. اما تعارف را کنار بگذاریم؛ هفته‌ها است رهبرانمان را زندانی کرده‌اند، آیا این واکنشی بود که خیال می‌کردیم در مقابل بازداشتشان نشان خواهیم داد؟ هر چند شورای هماهنگی راه سبز امید با وجود ابهامات و نقایصش جنبش را از سردرگمی ناشی از فقدان رهبری نجات داده است، اما باید از خود بپرسیم چه چیزی باعث شده که حاکمیت بتواند موذیانه رهبران جنبش را بازداشت کند و از واکنش هولناک ما واهمه‌ای نداشته باشد؟

ایران امروز، جایی است که لحظه‌ها ارزش تاریخی دارند. روزمرگی چاک خورده و از زیر تیرگی‌اش گهگاه زندگی می‌درخشد؛ دارد انقلاب می‌شود. این نقطه‌ای است برگشت ناپذیر. چه چیزی شریف امامی را واداشت که بگوید دیگر آن شریف امامی دیروز نیست؟ چیزی شکسته بود، چیزی عوض شده بود که بعد از آن دیگر هیچ کس آن آدم دیروز نبود. حال باز هم دارد چنین اتفاقی می‌افتد. مافیای نظامی-امنیتی با ایدئولوژی فاشیستی-آخرالزمانیشان نشان داده‌اند که به اراده مردم تن نخواهند داد، مگر این اراده با قدرت تمام خود را به آنان تحمیل کرده و شیشه عمرشان را به سنگ بکوبد. آن‌ها دیگر از هیچ جنایت و توطئه‌ای ابا ندارند و نگران موجه جلوه دادن اعمال ننگینشان نیستند. نه مشفقانه‌ترین نصایح اخلاقی، نه تلخ‌ترین عبرت‌های تاریخی، نه بلند‌ترین فریاد اعتراض و نه حتی صدای شدید ترک خوردن بنای سستشان مسیرشان را عوض نخواهد کرد. تنها اتحاد، مبارزه و پیروزی ما است که خواهد توانست این روند قهقهرایی را متوقف کند. اگر به راستی می‌خواهیم که این روزگار تیره به سر برسد، اگر می‌خواهیم فردا رنگ دیروزمان نباشد، باید خود نیز از امروز دیگر آن آدم‌های دیروز نباشیم. تغییری بنیادی چون یک انقلاب تنها به واسطه حضور مردم در خیابان ممکن نیست. اصل و مبدا البته که مردمند و حضورشان. اما این حضور می‌بایست بتواند چارچوب تحلیلی خود را بیابد و مطابق آن برای وضعیت معنا خلق کند. باید شکل سازماندهی مادی ویژه خود را پیدا کرده و از طریق آن اراده مردم را جاری کند. و باید نیروی سیاسی خود را آفریده و به واسطه آن اداره امور را در دست بگیرد. آیا هم اکنون به این دستگاه عقیدتی مجهزیم؟ آیا شبکه‌ای کارآمد داریم که افکار، توان و خلاقیتمان را به اشتراک بگذاریم؟ آیا از دل مبارزه نزدیک به ۲ ساله‌مان آن نیروی سیاسی برآمده که جایگزین نظم موحش کنونی‌اش کنیم؟

فضای سیاسی ایران آکنده از جریان‌های پراکنده‌ای است که ایدئولوژی، روابط و برنامه‌های خاص خود را دارند. اما کدام یک از آنان به کار ایران امروز می‌آیند؟ تحلیل‌های کدامشان گرهی نظری را برای ما گشوده یا ایدئولوژیش چارچوب معرفتی روشنگری برایمان فراهم کرده است؟ خیل فعالان سیاسی داخل و خارج کشور با سازمان‌ها و عناوین ریز و درشتشان کجا سر بزنگاه توانسته‌اند ضربه‌ای کاری فرود بیاورند یا حتی مقدمه‌ای برای عملی گسترده و موثر بچینند؟ و در ‌‌نهایت ایده‌ها و برنامه‌های سیاسی کدامشان توانسته راه حلی عملی برای بیرون رفتن از این وضعیت پیش پای جنبش بگذارد؟ با اندکی اغراق و ساده سازی، پاسخ این است: هیچ! این اراده خود مردم، مردم عادی بی‌ادعا بوده که راه خیابان را برای جنبش و فضای سیاست را برای اندیشه به آزادی گشوده است. و البته میرحسین موسوی و مهدی کروبی به عنوان تجلی این اراده مردمی، در واپسین روز‌ها، بر این راه گشوده پای فشردند و مردم را باز به آن خواندند.

بسیاری از روشنفکران و فعالان سیاسی ایرانی اسیر جهان خیالی خود هستند. یکی فانتزی مسالمت، تساهل و تسامح دارد و آن دیگری فتیش سلاح. یکی با ربط و بی‌ربط به هر چیزی صفت دینی می‌چسباند و دیگری تنها در سودای آریا است و پارس. یکی تمام تاریخ را سیر اصلاحات می‌داند و دیگری هرگز به کمتر از انقلاب جهانی قانع نبوده است. فرقی نمی‌کند که پرولتاریا باشد، طبقه متوسط، نخبه تکنوکرات یا آریایی نژاده، اغلب این نیرو‌ها نمی‌توانند «مردم ایران» را به سوژه‌ای تاریخی که حقیقتا کارگزار تغییری ژرف باشد پیوند بزنند. آن‌ها می‌توانند با حذف و تحریف زوایای مختلف واقعیت، جنبش را به دلخواه خود ارتجاعی، مترقی، لیبرالی، دینی، سکولار، خشن، مسالمت جو، اصلاح طلبانه، انقلابی و… بدانند، تحلیل‌هایی که با شعار‌ها و مواضع دائمیشان جور در می‌آید اما سوالی را جواب نمی‌دهد، چرا که جواب از پیش روشن بوده است. (شکل دیگری از تحلیل مد روز هم این است که جنبش را ترکیبی از این همه بدانیم، که تحلیل «همه چیز، همه چیز است» عملا تحلیل نیست) آن‌ها می‌توانند فارغ از توازن قوا و وضعیت عینی جنبش راه حل‌های همیشگی خودشان را پیش پایش بگذارند: انقلاب کنید، رای بدهید، به خیابان بروید، اعتصاب کنید، صدا و سیما را بگیرید، رفراندم برگزار کنید، به قانون اساسی برگردید، گفتگو کنید و… راه حل‌هایی که مشکلی را حل نمی‌کنند، بل تنها راه را بر تداوم خیالبافی گوینده می‌گشایند.

اما آیا اگر این موضع گیری‌ها و تحلیل‌ها به کاری می‌آمدند امروز وضعمان این بود؟ آیا جز این است که سال‌های سال است اینان حرف‌های خود را درست می‌دانند و حرفی که همیشه درست باشد، هیچ وقت درست نیست؟ امروز وفاداری به سیاست مردمی در ایران مخالف وفاداری به سنت‌های سیاسی موجود است. اصلاح طلبان دوم خردادی، لیبرال‌های طرفدار غرب، انشعابات گوناگون و مغشوش چپ، ناسیونالیست‌ها و… هیچ یک قدرت عملی، بضاعت نظری و شرافت اخلاقی آن را ندارند که کارگزار یک انقلاب، یک رخداد حقیقت، باشند. حقیقت تلخ است و هر کسی یارای تحمل آن را ندارد، اما امروز به آن نیروی سیاسی احتیاج داریم که نسخ دردناک خود را بپذیرد و با فرا رفتن از خویش در امتداد حقیقت قرار گیرد. مساله این نیست که همه رویا‌هایشان را فراموش کرده و به ریسمانی سبز رنگ بیاویزند، بلکه آنان باید در مواجهه با واقعیت سخت، ابرهای دست نیافتنی خیالشان را بر زمین بگذارند. زمین گذاشتنی نه به این معنا که دست از خیال خود بردارند، بلکه مبنایی واقعی برایش بیابند. اگر قرار است نردبان خیال حقیقتا ما را به آسمانی والا ببرد، باید پایه‌اش را جایی بر زمین گذاشت.